آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان snowing برفي همين كه به دنيا اومدم تصميم گرفتم كه به قول معروف اظهار وجودي بكنم و بزنم زير گريه.همين كه دهن مباركم را باز كردم جناب شخص شخيص پرستار،محكم توي دهن مباركم كوبيدو تموم دندوناي نداشتم ريختن توي دهنم كه حتي با خاك اندازم نمي شد جمعشون كرد.خلاصه نگو،بعدها فهميدم خانم پرستار ميخواسته بزنه توي كمرم،چون برق نبود محكم زده توي دهنم.بعد با هزار دنگ و فنگ از بيمارستان مرخص شدم.به خانه ي مادر بزرگم رفتيم.به هر حال شب اول چون از شير خبري نبود،بستگان محترمه لطف كردند و اين قدر به من آب قند دادند كه احساس ميكردم يك كله قند هستم!نصف شب چون هوا ابري بود و حسابي توي جام سيل اومده بود،از صداي من مادربزرگم بيدار شد و فكر ميكرد كه من گرسنه ام كه دارم گريه ميكنم و با چشم هاي خواب آلود قاشق آب قند مي ريخت توي صورتم كه فكر ميكرد داره ميرزه تو دهنم.وقتي صبح همه از خواب ناز بيدار شدن تا نوزاد خوش قدم خوشگل را ببينند چيزي جز يك توپ سياه كه يك كوه مورچه بودند نديدند.مورچه ها هم از اينكه صبحانه اي به اين خوشمزگي گيرشان اومده بود،كم مونده بود مثل ذرت بوداده از خوش حالي بتركند.روز بعد چون مادرم فكر ميكرد كه من اونجا ديگه امنيت جاني ندارم به خانه خودمان رفتيم.من يك دفعه گريه ام گرفت.همين كه گريه كردم مادرم به خواهرم كه دو سال قبل از من قدم مباركشو به اين دنيا گذاشته بود،گفت:اين بچه را ساكت كن.خواهرم يك پشتي بزرگ به طرف صورتم پرت كرد و فرياد خوشحالي زد كه مامان ساكتش كردم.در حال حاضرهم دارم تو كما به سر ميبرم.راستي امروز پنجمين روز از تولدمه.ديروز از كما خارج شدم.حالا هم دارم به بخت بدم فكر ميكنم.اينم يه جور بد شانسيه ديگه!!! نظرات شما عزیزان:
![]() ![]() |